تبليغاتX
یه روزی

یه روزی

یه جایی یه کسی یه چیزی صبر داشته باش ...

 

محتاج فانوس نیستم ...

اگر می توانی در روشنایی های بودنت سهیمم کن

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:26 توسط یکتا| |

من هی می خوام آدم شم بیام اینجا رو زود زود آپ کنم اما نمی شه که نمی شه! بدبختانه من معمولا زمانی یاد اینجا میفتم که یا دلم گرفته باشه یا اعصاب نداشته باشم ...

چی بگم والا ... این روزا که اگه بخوایم در نظر بگیریم من همیشه یا دلم گرفته یا اعصاب ندارم. فقط نمی دونم چرا اینجا رو آپ نمی کنم

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 17:31 توسط یکتا| |

واااااااااااااااااااااااااااای الان داره ازون برفایی می یاد که تا یه هفته آدمو شارژ می کنه!!!!!

حس نوشت : می دونم تویی که می دونستی من چه قد برف دوست دارم روزهای برفی به یادم می یفتی ... منم هر وقت بارون می یاد همین حس رو دارم ... این روزا که بگذره نمی دونم چه اتفاقی قراره بیفته ولی من یاد تو رو حس می کنم ...

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 17:26 توسط یکتا| |

بعضي وقت ها ترسناك مي شه اين كه يه نفر رو بيش از اندازه دوست داشته باشي ...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 23:31 توسط یکتا| |

امروز موقع ناهار مامان بهم گفت:

- پس چرا هيچي نخوردي؟!

شونه هام رو انداختم بالا اما فقط خودم مي دونستم كه « مگه مي شه نهار ديروز رو با تو بود و امروز بدون تو چيزي خورد؟ »

ديوانه شديم رفت ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 14:43 توسط یکتا| |

حس می کنم دارم در جا می زنم و این اون زندگی که می خواستم نیست. سهم من از این دنیا خیلی خیلی بیشتر از چیزیه که الان دارم. روحم مریض شده چون الان نمی دونم واقعا این همه درد از کجا می یان؟ 

من این آهنگ رو خیلی دوست دارم . حیف که نتونستم لینک دانلودش رو پیدا کنم ولی اگر پیداش کردید حتما بهش گوش بدید... برای من که این آهنگ یه آهنگ ماورایی به حساب می یاد ...

tnx Tina Cousin for this song,its like a gift for me

 
Mysterious time
 
Life
Mysterious life
We're all moving around
Dancing the rythm of life
Time
Mysterious time
We're all counting the hours and days
'till the end of all time

Were all feeling the change
But we don't know why
Choose one direction just one for time
Don't say I'm thinking too much
If you see what's behind

And these are mysterious times
Mysterious times
No trick of the mind

For this moment I feel
Like we live in
Mysterious times

If you see what's behind
These are mysterious times

Soul
I feel my soul
For this moment
Nobody can stop me from flying so high

Real
I feel so real
In a world of illusion
You only see what you feel

Were feeling the change
But we don't know why
Choose one direction just one for time
Don't say I'm thinking too much
If you see what's behind

And these are mysterious times
Mysterious times
No trick of the mind

For this moment I feel
Like we live in
Mysterious times

If you see what's behind
These are mysterious times

If you see what's behind
These are mysterious times
 
پ ن: حالم بده ...
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 0:16 توسط یکتا| |

بعضي وقت ها پيدا كردن يك مبدا براي چيزي كه حالا وجود داره غيرممكن به نظر مي ياد. من به گذشته فكر مي كنم و اين احساس بهم دست مي ده كه گذشته يك رنگ خاصي داشت. اين كه مي گم يه رنگ خاص واقعا به اين معنيه كه يه رنگ داشت. بعضي از روزها زرد و آفتابي بودن بعضي از روزها سفيد بعضياشون سبز و اكثرشون آبي ...

اما الان ديگه خبري از رنگ ها نيست. اولين روزي كه ديدمش رنگ همه جا سفيد بود. عجيبه كه حتي الان هم با وجود اين كه اين همه وقت گذشته بازم دلم مي خواد برگردم به همون روز سفيد و نيمه ابري درحالي كه حتي اسمي نداشتم كه روش بزارم در حالي كه شايد از همون لحظه با بقيه فرق داشت و يا شايد فقط يه آدم بود كه در آينده تبديل به نفر خيلي پر رنگ شد.

بعد از اينكه همينطوري در موردش با مامان حرف زدم باز هم ديدمش ... خيلي خيلي كم ... و الان بعد از گذشت اين همه مدت با خودم فكر مي كنم كه شايد اگر من يه كم بيشتر دقت مي كردم مي تونستم بيشتر ببينمش و اين كه شايد اون من رو بيشتر از خودم مي ديده ...شايد ....

من بعد از اينكه اسمش رو فهميدم و فهميدم كه توي 360 يكي از دوستامه هر روز به پيجش سر مي زدم.عيد اومد ... يه عيد فسفري ... خيلي شرايط خوبي نداشتم ... يه نفر خيلي اذيتم مي كرد ... عيد تموم شد ... من باز هم به پيجش سر مي زدم ... اين برهه ي زماني از رابطه ي ما الان برام مثل يه علامت سوال مي مونه تقريبا چيز زيادي ازش به ياد ندارم. فقط مي دونم اون روزها روزهاي پر رنگ شدنش بود ... روزهاي كه خودش نبود ... من بودم و خودم بودم و خودم ...

تقريبا چند هفته مونده به عيد 88 بود كه من به صورت كاملا تصادفي با اولين كتاب از مجموعه ي گرگ و ميش آشنا شدم. از طريق يكي از سايت هاي طرفدار ... اولين بار كه كتاب رو باز كردم فقط چند خط از اون رو خوندم. نمي دونم چند وقت گذشت تا دوباره رفتم سراغ اون كتاب .... و حالا اون كتاب تبديل شده بود به يكي از دغدغه هاي اساسي من ... روحيات من دقيقا توي اون كتاب به نمايش گذاشته شده بودن ... دختري كه از خانواده ي اصلي اش جدا مي شه و به عنوان يك غريبه براي زندگي با پدرش به يك شهر كوچيك مي ره ... اون روزها منم توي شهر كوچيك محل زندگي ام غريبه بودم... يه شهر كوچيك سرسبز كه توش هميشه بارون مي باره ... بارون ... خوندن اين كتاب دقيقا مصادف شده بود با فصل بهار و باريدن بارون ... شايد اگه زمان ديگه اي اون كتاب رو مي خوندم هرگز نمي تونست اين احساس رو در من زنده كنه ... من تا مدت ها شخصيت اصلي كتاب -بلا سوان- بودم.دختري كه عاشق زيباترين پسر مدرسه مي شه ... يه دختر معمولي يه كم خجالتي و دست و پاچلفتي ... هنوز هم وقتي كه فصل هاي اول كتاب رو مي خونم خودم رو مي بينم كه ... دارم دوباره متولد مي شم. اون روزها وقتي كه ديالوگ ها رو مي خوندم با خودم فكر مي كردم كه اگه خودم جاي بلا بودم چه عكس العملي نشون مي دادم، چه جوابي مي دادم...

و در تمام اين روزهاي باراني تنها كسي كه دوباره متولد شدنم رو باهاش جشن مي گرفتم خودش بود... حتي الان مي تونم روز باراني اي رو به ياد بيارم كه در حالي كه مجبور بودم فيزيك بخونم كنار بخاري نشسته بودم و در يك لحظه با صداي باران پر شدم از احساس اون ... پر شدم ار خواستنش و به خودم گفتم من هم يه عشق مي خوام ... آره ديگه وقتشه ! جالب بود كه اون يكي از علايقش رو زده بد صداي شرشر بارون ... وحشتناك بود ... مني كه تا ديروز از بارون متفنر بودم، يك دفعه عاشق صداي بارون شدم ...

روزهاي پر از درس قبل از امتحان نهايي هم گذشتند و ما براي درس خوندن پيج هاي 360 مون رو بستيم. درسته كه بايد خيلي خيلي درس مي خونديم ولي من باز هم يواشكي به اينترنت سر مي زدم و دوره ي جديد درست از همين جا شروع شد روزهاي طلايي و آفتابي ... بيشتر از بقيه ي روزها مي ديدمش ... نمي دونم دقيقا از خاطره هاي ديدنش كه الان توي ذهنم هستن كدوم ها اولن و كدوم ها آخر فقط مي دونم كه اين تصاوير توي برهه ي زماني امتحان نهايي بود.

يه روز در حالي كه تي شرت سبز پوشيده بود و براي حمايت از يكي از نامزد هاي انتخاباتي مي رفت. همون روز بعد از ظهر بيرون هم ديدمش ... يه روز كه سر راهمون وايساده بودن ... يه روز كه وقتي مي خواستيم با صميمي ترين دوستم يه حرف خصوصي بزنيم از بالاي خيابون مي اومدن ... و آخرين امتحان در حالي كه نفس هام به شماره افتاده بود از كنارش رد شدم خيلي خيلي نزديك در فاصله ي ميلي متري ...

يكي ديگه از جنبه هاي زندگي من تولد درك موسيقيايي من در همين دوران بود. من به گروه اونسنز دست پيدا كردم. گنجينه ي عميق از هرچيزي كه توي ذهن خودم بود ... صداي فوق العاده ي امي لي باعث مي شد تا غرق بشم توي خودم توي تمام چيزهايي كه مي خواستم ... الان كه دارم اين مطلب رو مي نويسم دارم يكي از خاطره انگيز ترين آهنگ هاي زندگي ام رو گوش مي دم ----< missing آهنگي كه وبسايتي كه اون رو ازش دانلود كردم در موردش نوشته بود: با شنيدن اين آهنگ به اين نتيجه مي رسيم كه صداي امي لي مثل يك ساز موسيقي مي مونه ... من عاشق اين آهنگم ... و وقتي كه به شب هاي تاريكي فكر مي كنم كه توي تختم مي خزيدم و آزاد از هر گونه فشار درس و امتحان براي فردا ديدنش دعا مي كردم و اين آهنگ رو به يادش گوش مي دادم بيشتر عاشقش مي شم ... يه مزه ي عجيبي داره اين يادآوري خاطره ها ... عجيبه ....

بعد از آخرين امتحان ها پيج ها باز شد ... هيچ وقت اولين استاتوسش رو بعد از اون مدت فراموش نمي كنم كه مي گفت :«بالاخره گوشيم رو بعد از يك ماه پس گرفتم » ...

گروه بعدي اي كه من رو به اون نزديك كرد گروه rasmus بود. در حالي كه وبسايتي كه اولين آهنگي كه از گروه مي شنيدم رو از اون دانلود كردم در مورد آلبوم ----نوشته بود: «اين آلبوم سياه ترين و تاريك ترين آلبوم سال 2009(؟) نام گرفته» اولين آهنگي كه از اين گروه شنيدم -----بود. همين كافي بود تا باز هم او را بخواهم ...در اردوي فوق العاده اي كه با بهترين دوستانم به شمال رفته بوديم من فقط سه تا آهنگي كه از اين گروه داشتم را گوش مي دادم و به او فكر مي كردم

چند وقت بعد مشخص شد كه ياهو تصميم داره 360 رو ببنده كمتر از يك ماه بعد از امتحان ها فرصت داشتيم. من تمام سعي ام رو كردم تا در حالي كه خودم رو ضايع نكرده باشم باهاش بيشتر صميمي بشم ... اما اون نگاه هاي منحصر به فرد هيچ جايگاهي توي دنياي مجازي نداشتند. اونجا فقط يه موجود از خود راضي وجود داشت كه چند تا دختر خيلي زياد تحويلش مي گرفتن. بالاخره بعد از اون همه تضاد وقتي كه ديگه فرصت ديدن اون نگاه ها رو نداشتم تصميم گرفتم پا بزارم روي احساسي كه دارم و بگم به جهنم من هيچ وقت غرورم رو براي يه پسر به درد نخور خورد نمي كنم ...

عليرضا فراموش شد ... تمام اون تابستون فراموش شد...

ادامه دارد ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 2:34 توسط یکتا| |

 

 

امروز خوندن يك كتاب فوق العاده رو تموم كردم !

كتاب زندگي نامه يك آدم خيلي معمولي بود با اتفاقات خيلي معمولي اما نگاه تيزبين نويسنده ي اون هر اتفاقي رو تبديل به يه نوشته ي فوق العاده كرده بود و از خيلي از اون ها نتيجه هايي گرفته بود كه نشاندهنده ي بينش عميق نويسنده به زندگي بود.

اين اولين كتاب طنزي بود كه من با خوندنش در عين حالي كه مي خنديدم گريه مي كردم. تا حالا به يه همچين درجه اي از تلخ خنديدن نرسيده بودم. كتاب زندگي يه نفر بود اما شامل دغدغه ي هاي همه آدم ها بود... خيلي از فصل هايي كه مربوط به دوران كودكي نويسنده مي شد باعث شد تا به دوران كودكي خودم نگاه كنم و ببينم كه هيچي از اون دوران برام باقي نمونده ... خيلي از جاهاي كتاب باعث شد كه يه نگاه ديگه به اطرافم و كسايي كه دوستشون دارم داشته باشم.

نويسنده ي كتاب وقتي كه فقط يه دختر دبستاني بوده با خانواده اش به آمريكا سفر مي كنند. توي كل كتاب دلبستگي هاي اين دختر رو نسبت به كشورش و فرهنگ هاي اون كشور و مقايسه اش بين اون ها رو با يك زندگي برتر توي يه كشور پيشرفته مي بينم و در آخر كتاب نويسنده بعد از اين كه توضيح ميده كه پدرش به خاطر تفاوت ارز آمريكا و ايران هر وقت كه به كشورش بر مي گرده مي تونه مثل يه آدم ثروتمند خرج كنه مي نويسه:

بعد از آخرين سفرش از او پرسيدم آيا برايش سخت نبوده كه به آمریکا برگردد،جايي كه با ثروتمند بودن خيلي فاصله دارد؟ گفت:‌ « ولي فيروزه ، من توي آمريكا هم ثروتمند هستم.فقط پول زياد ندارم »

بهترين پاياني كه مي تونم براي همچين كتابي تصور كنم.

اگر تونستيد حتما اين كتاب فوق العاده رو بخونيد : «عطر سنبل ، عطر كاج-فیروزه جزایری دوما»

صفحه ی ویکی پدیا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 14:22 توسط یکتا| |

بعضي وقت ها توي شرايطي بعضي آدم ها مي يان توي زندگيت و ديگه هيچوقت بيرون نمي رن. روزهاي اول خيلي مهمن چون شايد اگر شرايط و افكارمون توي اون روزها يه چيز ديگه باشن هرگز اون آدم وارد نشه!

وقتي به عقب برمي گردم مي بينم كه خيلي از آدم هايي كه يه نقشي توي زندگي ام داشتن توي يه شرايط خاص وارد شدن.

خيلي از دوستام زماني اومدن كه من به معناي واقعي كلمه نياز به دوست داشتم. شايد اگر همون آدم ها توي يه روز ديگه و تحت يه شرايط ديگه مي اومدن هيچوقت دوست من نمي شدند.

الان كه دارم اين چيزا رو مي نويسم چهره هاي زيادي از جلوي چشم هام رد مي شن اولين بارهاي همشون رو خيلي خوب يادمه! شايد اسم خيلي از اون ها رو هم ندونم شايد خيلي هاشون مال خيلي وقت پيش باشن اما به خاطر اين كه توي شرايط منحصر به خودشون اومدن هيچ وقت فراموش نمي شن.

شايد الان و توي اين لحظه به 90 درصد اون ها هيچ احساسي( خشم، نفرت، دوست داشتن ...) نداشته باشم اما توي ذهنم وجود دارن. پررنگ ترين شخصيت زندگي من هم توي يه شرايط خاص اومد.كلا ايده ي اوليه اين پست از اون جا به ذهنم رسيد كه چرا اين يكي با بقيه فرق داشت؟! وقتي به عقب بر مي گردم به چيزهاي زيادي برمي خورم. وقتي به بقيه ي افراد پررنگ زندگيم هم نگاه مي كنم متوجه مي شم كه اون ها هم شرايط خاص خودشون رو براي ورود داشتن.

سه سال پيش وقتي كه براي اول بار ديدمش فقط ديدمش ... شايد اگه يه نفر ديگه اون رو براي اولين بار معرفي مي كرد اون قيافه و اون اولين بار فراموش مي شد. اما وقتي يه آدم از خودراضي درب و داغون افاده اي از يه نفر تعريف كنه اون يه نفر ديگه نمي تونه براي من يه يه نفر معمولي باشه. فكر مي كنم اول اين اون بود كه نظر من رو جلب كرد و بعد من بودم كه توسط اون ديده شدم.

يه روز صبح كه داشتيم مي رفتيم مدرسه از كنارمون رد شد شناختمتش. شايد به خاطر كاپشن قرمزي كه اون روز هم پوشيده بود يا شايد هم ... نمي دونم و به صميمي ترين دوستم نشونش دادم و گفتم كه اين همون كسيه كه شخصيت از خود راضي كلاس گفته كه خوشگله!

اون روزها فقط در همين حد بود و اون بيشتر زماني به ياد آورده مي شد كه در مورد دختر از خود راضي كلاس حرف مي زديم.اولين باري كه متوجه شدم به من نگاه مي كنه توي امتحان هاي ترم اول بود. داشتيم بر ميگشتيم خونه ... فاصلمون زياد بود و يك كاپشن مشكي پوشيده بود... اما من شناختمش ... چند تا نگاه كوتاه و بعد مثل هميشه پشتم رو كردم ...

توي همين دوره ها بود كه توي ياهو 360 يه گروه از پسرهاي مدرسه مون رو پيدا كرده بوديم. هنوز هم با اون گروه دوستم و براي بعضي هاشون احترام قائلن و بعضي هاشون رو هم بعد از اين سه سال دوست دارم.

يكي از اون پسرها قيافش واقعا خوب بود. اولين باري كه عكسشو ديدم در حد يه فكر كه از ذهن مي گذره به خودم گفتم :« فكر كن من با اين دوست بشم» ...

دفعه ي ديگه كه ديدمش باز هم مشكي پوشيده بود.داشت با تلفن حرف مي زد اما نگاه ها تغييري نكرده بود. پنج شنبه بود ... ظهر بود ... بعد از كلاس دين و زندگي ... اين صحنه ها هيچ قت از يادم نمي ره. نمي دونم چرا با اين وجود كه اون روزها هنوز برام مهم نشده بود اما باز هم تك تك صحنه هايي رو كه توي اون ها وجود داشته رو به وضوح مي بينم... بعضي وقت ها كه به اين سوال مي رسم به خودم مي گم:شايد عشق در نگاه اول واقعا وجود داشته باشه! شايد من قبل از اين كه بدونم هم عاشق شده بودم... شايد ...

توي ياهو 360 بين اون همه آدم من از اون يه نفر با عكس نيمه تاريك و لباس سفيد يه جوري ديگه خوشم اومده بود.چرا؟! ... نمي دونم. زياد به پيجش سر مي زدم. به نظر آدم جالبي مي يومد... چرا؟! نمي دونم!

يكي از دخترهاي تجربي يه روز دنبال اسم يه نفر كه كاپشن قرمز مي پوشيد اومد توي كلاس و از من و دوستم كه تقريبا بيشتر بچه هاي  پسرانه رو مي شناختيم اسمش رو پرسيد. نمي شناختيمش...

يه روز كه ميز آخر نشسته بوديم و اون دختر از خود راضي و دوست صميميش ميز جلوي ما نشسته بودند داشتيم از هرجايي خرف مي زديم كه رسيديم به پسرهاي مدرسمون... از هر كي گفتيم تا اين كه اون دختر گفت: فلاني رو مي شناسين؟ قيافش خيلي خوبه! من طبق عادت هميشگيمون از زير ميز دست دوستمو فشار دادم. اونم من رو فشار داد تا بهم بفهمونه متوجه شده ... بعد اون دختر گفت: پسر آرايشگاه الناز اسمش هم عليرضا. دوست من هم گفت:آهاااا قيافش خوبه! توي 360 هم هست و فاميليش رو هم گفت. الان هم كه بهش فكر مي كنم مثل يه پتك مي مونه كه محكم بكوبن پشت سر آدم ...

اسم آرايشگاه الناز از دوراني كه خيلي بچه بودم يادم مونده بود. يه خاطره ي محو... جالب بود كه اون روزها قبل از تمام اين اتفاقات بعضي وقت ها به آرايشگاه هايي كه قبلا مامان من رو مي برد فكر مي كردم. آرايشگاه ميترا از همون اول هم براي من يه جاي عجيب بود. وقتي كه اون روزها از چشم دوران بچگي بهش نگاه مي كردم يه سالن بزرگ با صندلي هاي بلند و آينه هايي كه خيلي بالاتر از سر من بودند و پاهاي آرايشگرها رو به ياد مي آوردم. واما عجيب اين بود كه بهش فكر مي كردم ... من به اون آرايشگاه فكر مي كردم بعد از گذشت بيش تر از 10 سال از آخرين باري كه به اونجا رفته بودم. و مهم تر از همه اين كه بدون هيچ دليلي به يك آرايشگاه نيمه قديمي در انتهاي يه كوچه ي بلند و بن بست فكر مي كردم... هنوز هم يادم مي ياد كه اون آرايشگاه يه جاي عجيب بود براي من ... وقتي كه خيلي بچه بودم يه احساس عجيبي در مورد اون جا داشتم ... مثل اين كه ... نمي دونم بايد چه طوري اون جا رو از نگاه اون دوران از زندگي ام توصيف كنم. الان كه به اون روزها فكر مي كنم يه لبخند بي رنگ مي زنم و با خودم مي گم شايد من اولين بار اون رو اونجا ديده باشم. كسي چه مي دونه؟! و اين جمله «به هر حال هر آغازي ادامه اي است و كتاب حوادث هميشه از نميه ي آن باز مي شود ...» كه چند وقت پيش توي يه وبلاگ خونده بودم به ذهنم مي رسه ...

شب همون روز به مامان گفتم : «مامان آرايشگاه الناز رو يادت هست؟» مامان هم گفت آره و اين كه قبلا مي رفتيم اون جا و صاحب آرايشگاه اسم دخترش رو گذاشته روي آرايشگاه و اينا ...

من هم بهش گفتم پسر آرايشگاه الناز الان مدرسه ي ماست. مامان اول فكر كرد كه من پسر خود صاحب آرايشگاه رو مي گم و گفت « فكر نمي كردم پسر داشته باشه » اما وقتي فاميليش رو گفتم گفت اين كه فاميلي داماد اوناست(تمام صحنه ها و حرف هامون رو مو به مو يادم مونده!!!) و بعد فهميد كه پسر دختر آرايشگاه رو مي گم و كلي ذوق كرد كه چه قدر زود پسرشون بزرگ شده و اينا... من هم ازش پرسيدم تو از كجا مي شناسيشون؟مامان هم گفت كه قبلا با باباي اون همكار بوده و باباش وقتي كه جوون بوده خيلي خوشگل بوده و ...

من طبق شناختي كه از مامان دارم مي دونم كه به هر كسي نمي گه خوشگل و خوشتيپ و اون جا بود كه اعتراف كردم خودش هم خيلي خوشگل و خوشتيپ ... من هم تا حالا به كسي همچين صفت هايي رو نسبت نداده بودم...

ادامه دارد ...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 0:41 توسط یکتا| |

زده به سرم دوباره...

الان پر شدم از كلي ندونستن ... سرم درد مي كنه... گلوم گرفته... دستم رو كه مي زارم رو سينه ام احساس مي كنم يه چيزي داره مي يفته بيرون

دليلش چيه؟! نمي دونم !!!

بعضي وقت ها نمي دونم فقط مي دونم كه يه چيزي درست نيست. چرا من هميشه يه محور سينوسي دارم. چرا نمي شه عين بچه آدم سرم رو بندازم پايينو دوست داشته باشم. الان كه بهت فكر مي كنم زبونم به طور ناخودآگاه زمزمه مي كنه «خيلي دوسش دارم» اما دلم يه سازه ديگه مي زنه!

دلم ترسيده ! نمي دونم از چي؟! شايد از تو ... شايد از خودم ... چرا الان احساس مي كنم كه هيچي درست نيست. الان دلم مي خواد برم توي تاريكي قايم بشم و با هيشكي ام حرف نزنم. از اين كه باهات حرف بزنم مي ترسم. مي ترسم به خاطر اتفاقاي اين چند روزه وقتي دارم حرف مي زنم يهو بغضم بتركه! يهو يه چيزي بگم كه نبايد بگم. الان از اينكه منو بيشتر بشناسي مي ترسم. از اينكه اوني نباشم كه تو فكر مي كردي و شايد بيشتر از اون از اينكه اوني نباشي كه آرزو داشتم. چرا الان فكر مي كنم قبلاها بيشتر دوست داشتم. الان داري معمولي مي شي... منم دارم معمولي مي شم برات؟! دلم نمي خواد معمولي باشم برات ... دلم مي خواد هميشه برات جديد باشم. دلم مي خواد هميشه دوستم داشته باشي. اما الان از اون روزهايي كه خودم هم خودم رو دوست ندارم چه طوري مي تونم انتظار داشته باشم كه تو منو دوست داشته باشي؟!

چرا ما نمي تونيم همديگرو بينيم؟ چرا من اين قدر قرقرو شدم؟ دلم يه چيزاي ديگه مي خواد... دلم مي خواد ببينمت ... دلم مي خواد توي زندگي ام باشي ... انقدر باشي كه ديگه از اين كه منو بشناسي نترسم ... اما اينطوري ، اينقدر كمرنگ همه ي شناخت هامون مي تونه بي رنگمون كنه

خسته شدم ... خسته شدم ... دنبال يه زندگي جديدم ... دنبال خودم مي گردم علي ، دنبال خودم ...

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:15 توسط یکتا| |

Design By : Night Melody